وبلاگ
راز زندگی بین انسان ها
راز زندگی بین انسان ها
مقدمه
گاهی در خلوت خود، به فکر فرو میروم؛ به این میاندیشم که چگونه این دنیای زیبا به دست جانورانی افتاده است.
هر صبح، از پنجرهی کوچک راهرو خانهمان به بیرون نگاه میکنم. با چشمانی بادامی و ذهنی جستوجوگر، به آسمان وسیع و طلوع خورشید خیره میشوم. در پی پرندگانی هستم که هر روز، متحد و هماهنگ، با شوق و هیجان، بال میزنند و در دل آسمان پرواز میکنند. نسیمی دلانگیز، آرام سر و صورتم را نوازش میدهد و در گوشم نجوا میکند: « یک روز دیگر هم صبح بخیر »
در اعماق آسمان آبی، میان تکهابرهای سفید و خاکستری فرو میروم. اما وقتی دوباره نسیم میوزد، رشتهی نگاهم پاره میشود. چشمانم را میبندم، چند نفس عمیق میکشم و آرام با خود میگویم: « خدایا شکرت که یک روز دیگر زندهام و نفس میکشم. بدنی سالم دارم، بینایی دارم و میتوانم با چشم دل به طبیعت نگاه کنم… »

نگاهم را به زمین میدوزم؛ خانهها، ماشینهای پارکشده، کوچهی ساکت. با خود میگویم:
«روزی من هم ماشین خودم را خواهم داشت…»
اما آنچه برایم عجیبتر میشود، نگاه طبیعت به من است. گویا هر بار که از دیدنش خوشحال میشوم، آسمان، زمین، پرندگان و درختان به من خیره میشوند؛ گویی چیزی از من میخواهند.
انگار نعمتهای زندگی، مسئولیتهای بزرگی هم به همراه دارند.
احساس میکنم در این دنیا، کاری ناتمام وجود دارد؛ مأموریتی که باید با همراهی انسانهای صادق به پایان برسانم.
من باید معنایی واقعی به وجودم ببخشم. باید بفهمم چرا انسانم، نه خارپشت، نه سگ… چرا این عنوان بر من نهاده شده؟
باید رازهایی را که با سختی و تجربه بهدست آوردهام، به جهان منتقل کنم؛ تا هم خود و هم دیگران را از «جانوران درون» نجات دهم… آن هیولاهایی که ریشهی بدبختیاند.
ذهن انسان، ذاتاً عاشق رمز و راز است. ما، خواهناخواه، دنبال کشف رازها هستیم؛ گاه برای منفعت، گاه برای سرگرمی.
رقابت را دوست داریم، برای متمایز شدن. اما آنقدر مشغول زمینزدن دیگران میشویم که بزرگترین دشمنمان را فراموش میکنیم:
«نفس» یا ( همان طمع )
نفس ما را زیر فرمان میگیرد، تا جایی که گودالهایی که برای دیگران کندهایم، سرانجام قبر خود ما میشود…
اما من یک راز مهم را کشف کردهام؛ و اکنون تو را به بازی بزرگ زندگی دعوت میکنم: «هرگز فراموش نکن، تنها کسی که باید از او بهتر باشی، کسی است که دیروز بودی.»
یکی از بزرگترین بازیهای زندگی، ورود به دنیای کتاب است.
کتابها سرشار از رازهایی هستند که ما را از هیولای درونمان نجات میدهند و به انسانهایی آگاه، متفکر و آزاد تبدیل میکنند.
اگر نمیدانی از کجا شروع کنی، پیشنهاد من کتاب ارزشمند «انسان در جستوجوی معنا» اثر دکتر ویکتور فرانکل است.
البته میتوانی هر کتابی را که دلت خواست انتخاب کنی؛ فقط فراموش نکن که در طول این سفر، راز کلمهی «جانوران» را پیدا کنی. کلمهای که در خط اول این نوشته آمده است… زیرا بازی زندگی به آن گره خورده است.

میدانم بیشتر ما تنها زمانی کاری را انجام میدهیم که برایمان نفع یا امتیازی داشته باشد. پس بگذار این را به تو بگویم: با ورود به دنیای کتاب، رازهایی را کشف خواهی کرد که هرکدامشان ارزشی چندبرابر موقعیت کنونیات دارند.
تو پاداشهایی دریافت خواهی کرد که هم مادیاند و هم معنوی.
امروز، گنج درونم را با تو شریک شدم. مطمئنم کسانی هستند که این چالش را میپذیرند؛ حتی اگر زندگیشان پر از مشغله باشد.
بله، بعضی وقتها گذاشتن وقت برای برخی کارها مثل بازیهای کامپیوتری فقط اتلاف عمر است.
اما کتاب، تو را با بازیهای واقعی زندگی روبهرو میکند؛ و در عوض، به تو وقت، آگاهی و معنا میبخشد.
✍️ با احترام: زینب حسنی
توجه: این نسخه از محتوا صرفاً برای استفاده شخصی روزمره در دسترس قرار گرفته است. انتشار غیرمجاز آن پیگرد قانونی دارد.